مرگ تکه گلی برداشت بویید، بوسید بر چشم نهاد باز بویید بر آن دمید و من نگاهش کردم. چه دستان زبری داشت !مرگ ! پیش از این احوالش را از باد شنیده بودم. بر دستان آن پیرمرد تنها آرمیده بودم و او بر من میدمید نمیدانستم که مرگ با من چه خواهد کرد لحظه ای آسوده گرفت بر من نگریست با دستان زبرش مرا نوازش کرد ،گفت: خود خواستی! ناگهان جان گرفتم از دستان مرگ رهاییدم نیازی به آن پیرمرد تنها نداشتم پیرمرد را پشت سر نهادم، رفتم، شیطان را دیدم؛ بر من سجده می کرد.
حس عجیبی بود چشم بستم، گشودم! اتاقی بود، واژگون؛ گریه کنان، شخصی به پشتم می کوبید به دنبال مرگ گردیدم، گفتند روزی مرگ خود خواهد آمد. دگر مرگ را ندیدم سخنان بادرا نیز نشنیدم از گِل های دیگر پرسیدم گفتند مرگ خواهد آمد.
آهای مرگ با تو هستم! میایی؟ اینجا همه چیز واژگون است حتی نامت. آهای مرگ، باید پیرتر شده باشی؛ باید دستانت زبرتر شده باشند. جای تو بودم قرص هایم را از روی همان طاقچه کنار گل ها بر میداشتم و می خوردم، آهای مرگ اگر جای تو بودم روزی را مرخصی میگرفتم.
ولی
ولی تو که تنهایی! کسی نیست، لحظه ای تو را در آغوش بگیرد به کارت ادامه بده به گل هایت بدم!
____________
پ . ن 1 : آقای من برگشت