جدیداً از شرح حال خودم رم میکنم! شاید توی یک حلقه دگردیسی گیر کرده باشم. حالا برای چی باید همچین شرح حالی رو برای دیگران با صدای بلند جار بزنم! البته این رو هم بگم که شرح حال من هیچ نکتهای نداره که بتونم به اون افتخار کنم. نه دیپلم افتخاری از شخصیت مهمی گرفتم, نه توی مدرسه شاگرد مهمی بودم نه تعداد دوستای دخترم گوش فلک رو پرکرده و نه حتی قراره که این شرح حال توی بزرگترین مجله کشور با عنوان «برجسته ترین شخصیت فرهنگی کشور» چاپ بشه!حتی می تونه بر عکس باشه. نه حتی برعکس هم نیست. هیچگونه «ترین». حتی بدترین.
این قضیه ای که من طی دو ماه آینده به سن شامخ بیست و اندی سالگی میرسم چه دردی رو از خودم دوا کرده !؟ سی و پنج روز پیش شال و کلاهی کردم که این شال و کلاه شامل یه دونه شلوارک و لپ تاپ محترم و دوربین عزیز بود. این شال و کلاهو توی چله تابسون به خودم آویزون کردم و اینجا سکنی گزیدم. البته دونستن اینکه سی و پنج روزه اینجام چقدر میتونه مهم باشه!؟ یا اینکه اینایی که بیرون دارن ترقه میزنن و میرقصن هدفشون عیده یا … چه سودی داره یا دونستن اینکه ماشین پلیس از بین ملت چرا آژیر کشون رد میشه چه فایدهای داره.